نگهداری ازمورچه

دیشب افطاری دعوت بودیم جاتون خالی خیلی خوش گذشت وقتی برگشتیم خونه ,میکا بازم شروع کرد به غرزدن گریهکه من تنهام وساعت یک  نصف شب از من همبازی می خواست بعدازکلی غرغرکردن یهو دیدم ساکت شده ویه مورچه رو گذاشته روی دستش وبا انگشتاش هدایتش می کنه ازاینطرف به اونطرف ومنم نگران که نکنه گازش بگیره که میکا مثل کسی که یه چیزی کشف کرده داد زدآها فهمیدم .مامان تو که برام سگ نمی خری.جوجه واردک وخرگوشم نمی خری من میخوام ازاین مورچه نگهداری کنم وبزرگش کنم ومنتعجب

خلاصه بعدازکلی بازی با اون مورچه بیچاره مورچه دق کردو.........فرشته

ومن الان دارم فکر می کنم که آیاوسیله دفاعی مورچه ها عوض شده ودیگه گازنمی گیرندیااینکه مورچهه احساس کرد میکا صاحبشه. نظرشما چیه؟؟؟سوال

/ 2 نظر / 3 بازدید
الی

سلام هم دانشگاهی خوبم ... تو جامعه مجازی دانشجویان منتظرتم ... همه دانشجوها جمع شدیم اونجا -- http://unikade.ir

عاطفه

من که فکر میکنم اون موقع شب مورچهه اونقدر خوابش میومده که جون نداشته گاز بگیره[خواب]